مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
433
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بشارت داده است و با من گفته است كه هروقت او بيايد ، او را گرامى بدار و امر او را اطاعت كن و از مخالفت او بپرهيزى و او را شوهر خود گرفته ، با او بهرجا كه خواهد ، برو . من چون ترا ديدم ، شناختم . و حكايت اين شهر همين بود ، و السلم . پس از آن دخترك ، درخت انار بر من بنمود . دانهء انار بر آن درخت بود . نيمهء آن را خود خورده ، نيمى ديگر بر من بخورانيد . من از آن لذيذتر چيزى نخورده بودم . پس از آن با او گفتم : آيا بر آنچه شيخ بر تو گفته ، راضى هستى و مرا شوهر خود گرفته ، بسوى شهر من ميروى يا نه ؟ گفت : آرى مطيعم و ترا مخالفت نخواهم كرد . پس با او پيمان بربستم . مرا بخانهء پدر برده ، آنچه ميتوانستيم ، برداشتيم و از آن شهر بدر آمده ، روان گشتيم . تا ببرادران خود رسيده ، ديديم كه جستجوى من ميكنند . پس با من گفتند : كجا بودى كه دير كردى ؟ ما را خاطر به تو مشغول بود . و اما رئيس كشتى گفت : اى عبد اللّه ، مدتى است كه باد مراد همىآمد ولى تو سفر ما بتأخير انداختى . گفتم : باكى نيست . كه در اين تأخير ، منفعتى كردم و مال بسيار آوردم و بآرزوى خويش رسيدم . اكنون چنانم كه شاعر گفته : هم با رمهء اسبم و هم با گلهء ميش * هم با صنم چينم و هم با بت فرخار پس از آن بايشان گفتم : بر آنچه در زمان غيبت از بهر من پديد آمده ، نظر كنيد . پس من دختر را بر ايشان بنمودم و آنچه درين شهر ديده بودم ، با ايشان حديث كردم و گفتم : اگر شما نيز آمده بوديد ، سودهاى گران مىآورديد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و هشتاد و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، من با برادران خود گفتم : بر شما باكى نيست . كه